کــرامــات شهــــدا
باوری که از دفاع مقدس باید داشت ...

         


زیارت
ارسال در تاریخ بیستم فروردین ۱۳۹۴ توسط مرتضی
در طی دوران جنگ برای برخی رزمندگان شرایطی پیش آمد تا بیش از همه مصیبت هایی که براهل بیت علیه السلام وارد شده بود رادرک کنند.دوران اسارت یکی از آن شرایط بود.اهل استان فارس بود.قبل ازاینکه به اسارت دشمن درآیندمدیر کاروان حج بود.حاج منصور سنگ صبوری بود برای جوان ترها.به همه امید می دادو..فعالیت اودر اردوگاه بسیاری از مشکلات وگرفتاری ها رابرطرف می کرد.گذشت تا سال 1367اوشناسایی  شد.خیلی زیر شکنجه بعثی ها قرار گرفت.تااینکه ایشان مریض میشوندوکمترازیک ماه در این حال بود.بعثی ها به اوآمپول اشتباهی ترزیق کردند!در جلوی چشم نماینده صلیب سرخ روی زمین افتادودقایقی بعدبه شهادت رسید.همه اردوگاه در غم فراق

اوسوخت.

آقای ابوترابی می گفت: "همان شب یکی از برادران در آن اردوگاه خواب می بیندکه مادر سادات،حضرت فاطمه زهراسلام الله علیها،وارد اردوگاه شدند.سه نفر از خانم ها هم ایشان را همراهی میکردند.خانم فاطمه زهراسلام الله علیها مستقیما تشریف آوردند به همین آسایشگاهی که شهید حاج منصورزرنقاش

در آن به شهادت رسیده بودند.حضرت زهرا سلام اله علیها می فرمایند که حاج منصور از ماست ،می خواهیم اورا با خودمان ببریم"

 

راوی :یکی از آزادگان از قول حجت السلام ابوترابی

منبع:کتاب حماسه های ناگفته ص155



مخارج شهادت
ارسال در تاریخ ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط مرتضی

پدر سردار شهيد حاج قاسم ميرحسيني؛ قائم‌ مقام لشكر 41 ثارالله تعريف مي‌كند:

هيچ وقت نشد كه ميرقاسم از ما چيزي بخواهد. آخرين باري كه به مرخصي آمدهبود، رو به من كرد و گفت: يكي از گاوهايت را به من بده! گفتم: بابا جان اين چه حرفياست، همه‌اش مال توست.

گفت: براي مخارج شهادتم مي‌خواهم.

با هم به طويلهرفتيم و دست گذاشت روي يكي از گاوها و گفت: اين را مي‌خواهم.گفتم: باشه بابا

براي تو.

پس از چند روز دوباره به جبهه برگشت. راديو مارش حمله مي‌زد. از اتاق بيروندويدم يكي ازگاوها ماغ مي‌كشيد و خودش را به در و ديوار مي‌كوبيد و يك لحظه آرام وقرار نداشت. همان گاوي بود كه قاسم روي آن دست گذاشته بود. انگار داشتند او را به مسلخ مي‌بردند بعدها كه فكرش را كردم، ديدم كار آن گاو، مصادف با همان ساعت و روزشهادت قاسم بود.


منبع:« http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar»



دلتنگ امام رضا علیه السلام
ارسال در تاریخ ششم دی ۱۳۹۳ توسط مرتضی

 سال 64 بود که محمد حسناز جبهه مرخصی اومد قم.بهم گفت: بابا! خیلی وقته حرم امام رضا(علیه السلام) نرفتمدلم خیلی برای آقا تنگ شده.گفتم: حالا که اومدی مرخصی برو، گفت:نه، حضرت امام که نایب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) استگفته جوان ها جبهه ها را پر کنند.زیارت امام رضا(علیه السلام) برام مستحبهاما اطاعت امر نایب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) لازم و واجبه.من باید برگردم جبهه؛ نمی توانم؛ ولو یک نفر، ولو یک روز و دو روز!امر امام زمین می مونه. گفتم: خوب برو جبهه؛ و او رفت.عملیات والفجر هشت با رمز یافاطمة الزهرا (سلام الله علیها) شروع شدو محمد حسن توی عملیات به شهادت رسید.به ما خبر دادندکه پیکر پسرتون اومده معراج شهدای اهوازولی قابل شناسایی نیست. خودتون بیایید و شناسایی کنید.رفتیم معراج شهدا و دو روز تمام گشتیم اما پیکر پیدا نشد.نشستم و شروع به گریه کردن کردم که یکی زد روی شونه ام و گفت: حاج آقای ترابیان عذرخواهی می کنم،ببخشید؛ پیکر محمد حسن اشتباهی رفته مشهد امام رضا(علیه السلام)دور ضریح آقا طواف کرده و داره برمی گرده.گفتم: اشتباهی نرفته او عاشق امام رضا(علیه السلام) بود.

 

شهیدمحمد حسن  ترابیان در جمع همرزمان، نفر دوم از چپ

 

 

راوی :پدر شهید (محمد حسن ترابیان)

منبع:کتاب من شهید میشوم



مثل ابوالفضل- علیه السلام-
ارسال در تاریخ هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط مرتضی
من و شهيد ابوالفضل شفيعي با هم دوست بوديم. شب عمليات خيبر در كنار هم حركت مي‌كرديم كه به ما حمله شد و عده‌اي از بچّه‌ها زخمي شدند.

چون ما فرصت توقف نداشتيم، به پيشروي ادامه داديم. صبح، وقتي به عقب برگشتيم باپيكر غرقه به خون ابوالفضل مواجه شديم كه دو دستش قطع شده بود و جاهاي مختلف بدنش تير و تركش خورده بود. يكي از بچه‌ها كاغذي را كه وصيت نامه‌اش بود از جيب او بيرون كشيده  و خواند. در آن نوشته بود:

خدايا! دوست دارم همان گونه كه اسمم را ابوالفضل گذاشته‌اند مثل حضرت ابوالفضل شهيد شوم.

 

منبع:« http://www.mandegaran.com»



صبحانه ی بهشتی
ارسال در تاریخ بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ توسط مرتضی

یکی از دوستان [سردار] شهید [محمد مهدی خادم الشریعه] برایم تعریف کرد: صبح روز مبعث حال وهوای عجیبی داشت. با بقیه ی نیروها برای نماز صبح حاضر نشد و خودش به تنهایی در محل دیگری با یک حالت معنوی خاصی نماز خواند. سر سفره ی صبحانه هم حاضر نشد. وقتی علت را از او پرسیدند، در جواب گفت: می خواهم صبحانه را از دست پیامبر- صلی الله علیه وآله- در بهشت دریافت کنم!یک سیب به او تعارف کردند ، نخورد وگفت: دلم میوه ی بهشتی می خواهد!

همان روز به شهادت رسید. هم صبحانه ی خود را از دست پیامبر- صلی الله علیه وآله- دریافت کرد و هم از میوه های بهشتی و سایر نعمت های آن برخوردارشد!

 

راوی : پدر بزرگوار شهید».

منبع: کتاب ستاره ها/ص30



نماز اول وقت
ارسال در تاریخ شانزدهم مهر ۱۳۹۳ توسط مرتضی

اواسط دهه هفتاد بود.در ستاد تفحص مهران در غرب کشور فعالیت داشتیم.عصر بود که یکی از رفقای قدیمی تماس گرفت.اواهل همدان بود.امااز کرمانشاه زنگ می زد.گفت:بلیط گرفته ام .انشاالله تا غروب به شما ملحق می شوم.نماز مغرب را خواندیم .شام را هم خوردیم اما از دوست ما خبری نشد.ناراحت بودیم.جاده های مرزی در طول شب رفت وآمد کمتری داشت.نکند در جاده بلایی بر سرشان آمده.اواخر شب با خستگی زیاد ونگرانی خوابیدیم.هنوز چشمان ما گرم نشده بود.

یکدفعه با فریاد یکی از بچه ها از جا پریدیم!خواب دیده بود.مرتب با تعجب به اطراف نگاه می کرد.پرسیدم:چی شده!؟گفت:کجا رفتند؟!بعد ادامه داد:الان چندتا جوان خوش سیما اینجا بودند.ازداخل اتاق معراج بیرون آمدندوسلام کردند.بعد گفتند:نگران دوست همدانی نباشید الان می رسد.بعد گفتند:تأخیر او به خاطر نماز اول وقت بوده.سلام شهدا را به اوبرسانید.بعد هم به سمت اتاق معراج برگشتند.اتاق معراج محلی بود که شهدا را داخل آن نگهداری می داشتیم تا به ستاد ارسال نمائیم.با هم به اتاق معراج رفتیم پیکر های چند شهید که بیشتر آنان گمنام بودندکنار اتاق بود.چند لحظه نگذشته بود که دوست ما از راه رسید.از اینکه همه منتظرش بودیم تعجب کرد.همگی از او یک سوال داشتیم. نماز مغرب را کجا وچگونه خواندی؟!او هم گفت:با راننده اتوبوس صحبت کردم.گفتم:برای نماز اول وقت نگه دارد.اما او قبول نکرد.من هم گفتم:نگه دار من پیاده می شوم!کنار جاده نمازم را اول وقت خواندم.بعد هرچه معطل شدم هیچ وسیله ای نبود.تا اینکه چند ساعت بعد شخصی مرا سوار کرد وآمدم.

 

راوی:بسیجی تفحص

منبع:کتاب شهید گمنام(مصاحبه شهریور89)



بیشتر تلاش کن!
ارسال در تاریخ چهارم مهر ۱۳۹۳ توسط مرتضی
عملیات والفجر۸تازه به پایان رسیده بود.پیکرهای شهدا به ستاد معراج شهدای تهران منتقل شد.در بین شهدا شهیدی بود که پیکرش کاملا سالم بود.فقط ترکش بزرگی شبیه یک نعلبکی به سمت چپ سینه اش  اصابت کرده ودر کنار قلبش ایستاده بود.هیچ مشخصاتی نداشت .نه پلاک،نه کارت ونه...به همراه این شهید برگه ای بود که نوشته بود:شهید گمنام نیمه های شب همان شهید را در خواب دیدم .به من نگاهی کردوگفت:مادرم منتظر من است.من را شناسایی کن .بیشتر تلاش کن!صبح فردا با مشاهده پیکر شهید به یاد خواب شب گذشته افتادم .یعنی این خواب چه معنی می دهد.نکند چون زیاد به فکر او بودم این خواب را دیده ام !پیراهن غرق خون شهید را از بدنش خارج کردیم .با آب وصابون آن را شستم.شاید اسمش را روی پیراهن نوشته باشد.اما نبود.دوباره به خوابم آمد.همان جمله تکرار شد،بیشتر تلاش کن!چند روز بعد پیکر شهید را از سرد خانه خارج کردیم.با آب گرم بدنش را شستم.شاید بر روی بدنش نامش را نوشته باشد.اما باز هم خبری از مشخصات اونبود.چند روزی بود که فکرم را مشغول کرده بود.یعنی چطور میتوان او را شناسایی کرد.دوباره به خوابم آمدهمان جمله:بیشتر تلاش کن!

 

باتوکل بر خدا و توسل به معصومین شروع به وارسی کردم.هر کاری به فکرم می رسیدکردم اما نتیجه ای نگرفتم.یکدفعه نگاهم به زخم روی سینه اش افتاد!وقتی بدنش را شستیم.زخم سینه او باز شده بود.ترکش بزرگی که دنده های او را خرد کرده بود می دیدم .دستم را به داخل محل زخم فرو بردم .ترکش را بادستم لمس کردم.آنچه می دیدم باور کردنی نبود.تلاشها نتیجه داد.این شهید دیگر گمنام نبود!پلاک شهید به همراه ترکش به داخل سینه رفته بود.گوشه پلاک به ترکش چسبیده بود. اما صحیح وسالم وخوانا بود.روز بعد این شهید شناسایی شد.از بسیجیان شهرکرج بود.برای تشییع وتدفین اورا راهی کرج کردیم.

 

راوی:حمید داود آبادی(مصاحبه در مرداد۸۹)

منبع:کتاب شهید گمنام



بوی خوش
ارسال در تاریخ بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ توسط مرتضی

بوی عطر عجیبی آمد.مطمئن بودم عطر وادوکلن  دنیایی نیست.این بو را نه تنها من بلکه همه بچه های گروه حس می کردند.از فکه آمدیم طلائیه باز هم بوی خوش همراه ما بود! می دانستیم علت این بوی خوش از کجاست ! در فکه شهید بی نشانی پیدا شده بود که به طرز عجیبی بوی عطر می داد.اما نمی دانستیم چرا این بوی مست کننده هنوز ادامه دارد.ساعتی بعد علت آن را فهمیدم.زنده یاد حاج عبدالله ضابط سجاده اش را باز کرد! بوی خوش از داخل سجاده اوبود.کمی از خاک اطراف جمجمه شهید را داخل جانمازش ریخته بود .این بوی عجیب از آنجا بود.    

در زمانی که همه به فکر دنیای خود بودند حاج عبدالله تفحص سیره  شهدارا آغاز نمود .با دست خالی وبا عنایات شهدا جلو رفت.بعد هم میهمان شهدا گردید.

 

راوی:یکی از دوستان زنده یاد عبدالله ضابط

منبع:کتاب شیدایی ص۷۵



من در بیت المقدس شهید میشوم
ارسال در تاریخ بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ توسط مرتضی
مادرم که نگران «عبدالله» بود، رو به او کرد و گفت: «پسرم، عبدالله جان! مراقب خودت باش  اوضاع جبهه‌ها خیلی خطرناک است.» «عبدالله» با خنده در جواب مادرم گفت: «مادر جان! مطمئن باش من الآن شهید نمی‌شوم  من در «بیت المقدس» شهید می‌شوم!در حال دریافت تصویر  ...» «عبدالله»، پس از اتمام مرخصی‌اش، دوباره روانه‌ی جبهه شد و در عملیات «بیت المقدس» شرکت کرد و به شهادت رسید؛ طوری که حرفش، در رابطه با شهادتش در عملیات «بیت المقدس»، برای‌مان به حقیقت پیوست.  «عبدالله وهاب‌پور»، که اولین اعزامش به جبهه در تاریخ ۲۲/۲/۶۱ بود، درست یک سال بعد و در همان روز ـ یعنی در تاریخ ۲۲/۲/۶۲ ـ در آزادسازی خرمشهر، به فیض شهادت رسید.

 

 

راوی:خانواده شهید

منبع:کتاب پابوس صص۲۳-۲۴




روز دوازدهم
ارسال در تاریخ هشتم مرداد ۱۳۹۳ توسط مرتضی
آخرین باری که به مرخصی آمده بود،تکیه کلام جدیدی پیدا کرده بود.هر حرفی که می زد جمله این آخر عمریه هم به دنبالش می آمد.یکبار که از این تکیه کلام استفاده کردمادرم گفت:زمانی که شایعه کردند تو وبرادرت به شهادت رسیده اید،به آنها گفتم:من پسرانم را در آتشی فرستاده ام که حتی منتظر خاکستر آنها هم نیستم واین صبر وتحمل در من وجود دارد ،اما شنیدن آن از زبان خودت برایم سخت است.حسین گفت:من شوخی نمیکنم کاملا جدی میگویم.مطمئن باشید این روزها آخرین روزهای زندگی من است ودوازده روز دیگر مرا در حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)تشییع خواهید کرد. گذ
شت اما تاکید حسین روی دوازده روز برایم جای سوال بود.توی خانه نشسته بودم که ناگهان احساس کردم یکی می گویدبرو که حسین منتظر توست.به سمت خانه مادر به راه افتادم .همین که در بازشد ،حسین را دیدم ،تا مرا دید گفت:سلام!برویم؟گفتم :از کجا میدانستی می آیم؟گفت:میدانستم.قبل از رفتن به ایستگاه راه آهن .رفتیم گلزار.بلافاصله حسین رفت سراغ عکس شهید حسن هدایی که به تازگی مفقود شده بود.گفت:دیگر نباید بدقولی کنی.دفعه پیش بدقولی کردی وآبرویم رفت.اما اینبار همه کارهایم را کرده ام .دارم می آیم.باید به قول خودت عمل کنی ومرا ببری..متوجه شدم که حسین با شهید هدایی قول وقرار دارد.حسین رفت وچند روز بعد خبر شهادتش را دادند.زمانی که پیکرش را به قم می آوردند،به اشتباه میرود تهران .به این ترتیب مراسم تشییع پیکر حسین مالکی نژاد دو روز به تاخیر افتاد.روزی که پیکر حسین در حرم حضرت معصومه س تشییع شد ،درست،روز  دوازدهم بود.

راوی:برادر شهید

منبع:مسافران آسمانی صص۵۰-۵۱



آغوش گرم شهادت
ارسال در تاریخ ششم مرداد ۱۳۹۳ توسط مرتضی

سردار شهيد «حاج حسين بصير»، از اولين بسيجيان استان مازندران بود كه در شكستن محاصره ی آبادان شركت داشت. او فرمانده ی محور بود و از جبهه ی ذوالفقاريّه تا ماهشهر را پوشش مي‌داد. بارها در جبهه‌هاي مختلف، زخمي يا شيميايي شد و در راه پيشبرد اهداف دفاع مقدّس سر از پا نمي‌شناخت.


در شب عمليات كربلاي10، بر فراز ارتفاعات ماووت به او گفتم: «حاجي! امشب آتش دشمن خيلي سنگين است، شما هم چند روز است كه خواب به چشمت نرفته، بمان و قدري استراحت كن.» گفت: «آقاي مرتضي! من فرمانده ی اين محورم و بايد در كنار بسيجيانم باشم تا آن ها دل گرم كار باشند و مشكلي پيش نيايد.» بعد با اصرار از من خواست كه اجازه دهم همراه نيروهايش بر قلّه بماند. و آن گاه كه رضايتم را بر ماندن جلب كرد، با چهره‌اي شكفته چون گل گفت: «اگر خدا بخواهد، ديگر ما رفتني هستيم!» آري، «حاجي» چون رودي ناآرام، در ادامه ی همين عمليّات و به تكاپوي اتّصال به درياي قرب الهي، سرانجام در آغوش گرم «شهادت» آرام گرفت.

 

منبع:« http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar

راوي: سردار حاج مرتضي قرباني».



بازگشت از دیدار
ارسال در تاریخ پانزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط مرتضی

یك شب كه در جبهه‌ی غرب در سنگر خوابیده بودم، یكی از دوستانم(محمدسعیدامام جمعه شهیدی) كه در عملیات بیت‌المقدس (فتح خرمشهر) شهید شده بود، به خوابم آمد.
بعد از احوالپرسی گفت: «آقا محمود وسایلت را جمع كن، وصیت‌نامه‌ات را بنویس و آماده شو كه چند روز دیگر قرار است پیش ما بیایی. پرسیدم: «تو از كجا می‌دانی»
گفت: «این‌جا كسانی هستند كه به من اشاره می‌كنند به شما بگویم، پیش ما خواهی آمد.»
نیمه‌های شب از خواب پریدم. از شدت ترس و اضطراب تمام وجودم به شدت می‌لرزید، بوی مرگ چنان در جانم پیچیده بود، كه به كلی خودم را از یاد برده بودم، بلند شدم، دو ركعت نماز خواندم، پس از این خواب روزهای متمادی در این فكر بودم كه چرا خداوند مرا برای شهادت برگزیده است، از یك طرف حالت شوق داشتم كه می‌خواستم دنیا را پشت سر بگذارم و از طرف دیگر با خود می‌گفتم: «براستی پس از رفتنم از این دنیای خاكی پدر و مادرم چه حال و روزی پیدا خواهند كرد، حالتی توأم با ترس و شادی مرا در كش و قوس انداخته بود. چند روزی در این حالت بودم..

تصویر شهید

بالاخره در یكی از شب‌ها محمدبه خوابم آمد و گفت: «آقا جان شما خیلی چیزها با خود اندیشیدی. خیلی فكرها كردی، فعلاً در همین دنیایی كه به آن وابسته هستی خواهی ماند، دست و پاهایت از تو پذیرفته می‌شود، اما خودت فعلاً نمی‌آیی»، پرسیدم: «بعداً چه‌طور؟»
گفت: «بعداً خواهی دانست».
پرسیدم: اما حالا چه؟ گفت: «به آن جایی كه اشاره می‌كنم نگاه كن، دیدم همان دوستانی كه قبلاً به شهادت رسیده‌اند، دور هم جمع نشسته‌اند و یك جای خالی در بین آن‌هاست.
او گفت: «آن جای توست ولی حالا نه، چون خودت خواستی بمانی» از خواب بیدار شدم. زمان گذشت، پس از مدت یك روز هنوز آفتاب نزده بود كه كسی مرا از خواب بیدار كرد و گفت: «بلند شو، به چند نفر نیاز است تا از منطقه گزارش بیاورند، آن روز در كمین ضد انقلاب از ناحیه‌ی دست و پا مجروح شدم.
در مجموع هفده گلوله به من اصابت كرد و تمام دوستانم در اطرافم به شهادت رسیدند».



منبع :كتاب لحظه های آسمانی - صفحه: 73
راوی : محمود رفیعی



آنگونه که میخواست شهید شد!
ارسال در تاریخ سوم تیر ۱۳۹۳ توسط مرتضی
در ابتدای جنگ یک دانشجوی  رشته پزشکی ،خودش را از آمریکا به جبهه های جنگ رسانده بود . ودر جبهه کرخه   پا را از خط مقدم عقب تر نمی گذاشت .هرچه  به او اصرار می کردیم  به خط دوم که برای او سنگری  ساخته شده بود  برود تا بتواند بچه هایی را که مجروح می شوند مداوا کند،نمی پذیرفت.در نهایت با اصرار زیاد؛پذیرفت ودر خط دوم مستقر شود.

siq3vg_425.jpg


یک روز که با همدیگر صحبت می کردیم  گفت: دوست دارم در نماز صبح در حال سجده به گونه ای شهید بشوم که چیزی از جسم من باقی نماند ،چون در مقابل امام حسین ع که برادرش ابوالفضل آن گونه به شهادت رسید ،خجالت میکشم.چند روز بعد صبحگاهان در حال نماز ودر هنگام سجده خمپاره ای به او اصابت کرد واو را تکه تکه کرد .این خمپاره سفیری بود که او را به بهشت اعلی کشانید.

 

راوی:همرزم شهید

منبع:کتاب سروهای سرخ ص ۱۵۹



عاشق خدا
ارسال در تاریخ دوم خرداد ۱۳۹۳ توسط مرتضی

می گفت: روزی در محاصره ی دشمن قرار گرفتم و هر لحظه احتمال می دادم به اسارت درآیم. در آن تنگنا به حضرت حق متوسل شدم و گفتم: «خدایا! نه دوست دارم اسیر دشمن شوم و نه می خواهم مرگم در اثر حادثه ای غیر از شهادت باشد. من فقط عاشق خودت هستم و می خواهم با درک فیض شهادت به لقای تو برسم. پروردگارا! به من فرصت بده از این مهلکه نجات پیدا یابم، همسرم را عقد کنم تا دینم کامل شود، بعد از آن در جوار رحمتت آرام گیرم. خدایا! شهادت هدیه ای است که فقط نصیب خوبان می کنی، مرا نیز لایق این مقام گردان.»

 

 

او از محاصره نجات یافت و به مشهد آمد و یک هفته بعد از مراسم عقدمان به منطقه باز گشت و چند روز بعد به شهادت رسید.

 راوی :همسر شهید محمد علی نیک سیر»

منبع: «روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص84،



قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان