تبليغاتX
کرامات شهدا
دفاع مقدس وکرامات شهدا

         

در عمليات20 شهريور، در جزيره ي مجنون حدود هفت ساعت با شرايطي سخت در آب شنا كرديم.
قبل از آن كه قدم به خشكي بگذاريم، شهرام نوروزي؛ جمعي لشكر انصار الحسين علیه السلام زير لب زمزمه كرد: «يا ابالفضل العباس! يك نسيم خنك».
هنوز چند لحظه از دعاي شهرام نگذشته بود كه لطف حضرت اباالفضل در قالب يك نسيم خنك، جسم و جانمان را صفا بخشيد.
اين نسيم تا حد زيادي باعث خنك شدن بچه ها و كاهش بخشي از گرما و سختي عمليات شد.
علاوه بر اين كه باعث تكان خوردن ني هاي اطراف مسير شد كه با ايجاد سر و صدا راحت تر مسير را طي كنيم.
او اين دعا را براي ما كرد و براي خودش چيز ديگري خواست. ما اين موضوع را وقتي متوجه شديم كه نسيم شهادت، روح بلندش را تا آسمان بالا برد! 

«هفته نامه ي پرتو سخن/ش370»

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:20  توسط مرتضی  | 

زمان وضع حملم نزدیک بود و همسرم نیز عازم منطقه.

نگران و آشفته راهش را سدکردم وگفتم: در نیودنت  من و پنج بچه ی قد و نیم قد را به که می سپاری؟ با آرامشی تزلزل ناپذیر گفت: به خدا. با التماس گفتم: تا تولد فرزندمان بمان، بعد برو. سر به زیر انداخت و سکوت کرد.

نیمه شب با صدای گریه اش بیدار شدم، برسجاده اش نشسته بود و با خود زمزمه ای غم آلود داشت. وقتی مرا دید شتاب زده اشک هایش را پاک کرد و پرسید: درد داری؟

سوالش را با سوالم پاسخ دادم: چرا گریه می کنی؟ در سکوت تسبیحش را به بازی گرفت. اصرار کردم، گفت: ساعتی قبل امام خمینی رحمه الله علیه را به خواب دیدم، به من فرمودند: می خواهی دست از یاری ما برداری؟ گفتم: هرگز، فقط تا زمان وضع حمل همسرم این جا می مانم و بعد به منطقه می روم. به نرمی فرمودند: تو برو ما کمکت می کنیم.

و این چنین بود که رضایت دادم برود.

«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص71،راوی همسر شهید محمد تقی چهار محالی»

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 10:14  توسط مرتضی  | 

ایام فتنه ی سال 88 بود که ما به همراه خانواده به مناسبت دهه اول محرم به مسجد جامع شهرمان رفته بودیم. در شهر ما آشوبی به پا شد و مردم وحشت زده به خانه هایشان رفتند. آن شب خیلی گریه کردم و حالم اصلا خوب نبود. دنبال راه چاره می گشتم. از یکی از دوستانم کمک خواستم. او هم راه حلی گفت: "برای شهیدی که ارادت خاصی داری نامه ای بنویس." بدون معطلی نوشتن نامه را آغاز کردم خلاصه متن نامه از این قرار است: سلام شهید زین الدین ...
آقا دلم تنگ برات قربون اون صحن و سرات
آقا دلم تنگ برات قربون اون صحن و سرات
حتما از وضع موجود مملکت خبر داری .. میدونی به آقا توهین کردن.. شعار ضد نظام و ضد دین دادن.. بسیجی ها رو زدند؟ می خوام فریاد بزنم .. جوری که همه بشنون، فریاد بزنم بگم من آقا رو دوست دارم من حامی آقام .. شما حق ندارید به آقا توهین کنید.. می خوام فریاد بزنم تا همه ی عالم بشنون و اون شیعه ها به پا خیزند و به حمایت از آقاشون بیان.. نمی خوام مردم دست رو دست بذارن تا ریشه ی ظلم و فساد قوی تر بشه و جرئت اونا بیشتر بشه تو جسارت کردن.

می خوام خدمتگزار اسلام و مسلمین بشم یه جان ناقابل بیشتر ندارم اونم می خوام در راه خدا فدا کنم می خوام سرباز آقا باشم ... خالصانه ی خالصانه کمکم کن کمکم کن کمکم کن... می خوام اون دنیا پیش خدا و اجدادم و شهدا رو سفید باشم. قسمت میدم کمکم کن... حالا نامه ام را به کدوم آدرس پست کنم؟ چه جوری جوابمو میدی؟ اصلا جوابمو میدی یا نه؟ منتظر جوابت هستم... فقط جان دختر عزیزت جوابمو بده. ۳/۱۰/۱۳۸۸ مصادف با شب هشتم محرم 1430قمری.


جواب نامه ام را در تاریخ ۵/۱۰/۱۳۸۸گرفتم. نزدیکی های نماز صبح بود که خواب شهید زین الدین رو دیدم. توی عالم خواب همسر شهید زین الدین هم حضور داشتند و شهید عزیز به بنده و همسرشان خطاب کردند که "دفاع را بگذارید به عهده ی ما " و این جمله را چندین مرتبه تکرار کردند.

منبع: نویسنده وبلاگ در رکاب یار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:30  توسط مرتضی  | 

طبيعي بود که تدارکات گردان، هواي او [شهید برونسی] را بيشتر داشته باشد؛ گاهي مخصوصاً براش پتوي نو  مي‌آوردند، گاهي هم پوتين و لباس نو، و از اين جور چيزها.

دست رد به سينه‌شان نمي‌زد. قبول مي‌کرد، ولي بلافاصله مي‌رفت بين بسيجي‌ها مي‌گشت. چيزهاي نو را مي‌داد به آن هايي که وسايل‌شان را گم کرده بودند، يا درب و داغان شده بود.

آرزو به دل بچه‌هاي تدارکات ماند که يک بار او لباس نو تنش کند، يا پتوي نو بيندازد روي خودش؛ من که هميشه همراهش بودم، فقط در يک عمليات ديدم که لباس نو پوشيد؛ عمليات بدر؛ همان عملياتي که در آن شهيد شد ...

« سایت تبیان به نقل از خاک های نرم کوشک و ساکنان ملک اعظم 2»

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 10:50  توسط مرتضی  | 

پس از شهادت «سرلشگر قرني» ‌گروه منافقين اعلام كردند: علامه بزرگوار شهيد مرتضي مطهري
يكي از روحانيون به زودي ترور مي شود. آن روز آقاي مطهري به من و دكتر مفتح گفتند:
«من، مي دانم بعد از قرني نوبت من است.» بعد از اين واقعه استاد هيچ گاه مرا با خودش همراه نمي كرد. حتي يك روز كه به ايشان پيشنهاد كردم يك پاسدار همراه خودمان ببريم. ايشان باخنده به من گفتند: «آقاي مدني! مگر شما مي ترسيد؟ هر وقت خدا بخواهد، ما را مي برد حالا اگر از طريق شهادت باشد خيلي بهتر است.»

سایت شهید مطهری:
http://www.m-motahari.com/ba-khaterat/khaterat.asp?cod=18&id=3

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 20:34  توسط مرتضی  | 

شب جمعه بود. مصلّي از جمعيت موج مي زد. وقتي به مراسم دعاي كميل رسيدم صداي گرم وگيراي شهيد حجة الاسلام محمد شهاب از پشت بلندگو به گوش مي رسيد. گويا در آن سياهي شب به دنبال روشنايي مي گشتم تا عقده گشايي كنم.

به نزديكش كه رسيدم جوان ها دور شمع وجودش حلقه زده بودند، مي خواستند با حضور در آن محفل، تعلقات را از تن بيرون كنند.

نم نم اشك در سكوتي عارفانه مي در خشيد وزمزمه ي" يا غياث المستغيثين". جمعيت دست به سوي آسمان بلند و مداحي شهيد شهاب معنويت فضا را دو چندان كرده بود.

عده اي سر به سجده، غرق در دعا وعده اي گويا اختيار از كف داده بودند و زار زار گريه مي كردند.

يك باره از آن بين، فرياد"يابن الحسن!" يكي از برادران جانباز فضاي مجلس را شكافت.

آقاي شهاب نام مبارك امام زمان عجّل الله تعالي فرجَه الشّريف را بر زبان جاري كرده بود و او با چشم دل حضور آقا را حس مي كرد. فريادي از سر شوق كشيد وبي هوش به سجده افتاد.

زماني كه چشم باز كرد گفت: هاله اي از نور، مصلّي را احاطه كرد وهمه جا غرق نور شد. بعد وجود مقدس آقا نمايان شد كه در بينمان دعا مي خواند.

آن شب باهمه ي سياهي اش حال وهواي ديگري داشت.

«افلاكيان/خديجه ابول اولا/ص26/به نقل از عبدالله گرجي؛ دوست شهيد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 15:42  توسط مرتضی  | 

سردار رشید اسلام شهید حسن باقری به امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقاد و توكل كامل داشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ، دیگران را هم به توجه به آن ها توصیه می‌كرد. همین اعتقاد و توكل را می‌توان پایه ی محكمی برای شجاعت‌ها و جسارت‌های آن شهید عزیز دانست ، زیرا ، او خوب می‌دانست كه آن چه بر ذهن خالی از حب دنیا خطور كند ، الهامی از عالم ملكوت است. سرتیپ پاسدار شهید می‌گوید: «در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت روی رودخانة كارون آماده شده بود تا در وقت ضروری اقدام شود . حادثه‌ای باعث شد كه قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شود و دود ناشی از آتش ، بخش وسیعی از قرار گاه و محور‌های عملیاتی را بپوشاند ، تا جایی كه قرار گاه ارتش غیر قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جا را ترك كنند و بروند به سنگر كوچك حسن كه كمی جلوتر بود.

عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامش خاطر عملیات را ادامه داد. در همان وقت، در حالی كه دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا كاملاً صاف و پاك شد.

حسن به یكی از برادرانش گفت : بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد كسی نگوید خدا كمك نكرد ، این معجزه است.»!

منبع: http://sarvghamatane-ashegh.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 11:9  توسط مرتضی  | 

با هم دوست وهمسایه بودیم، وهم بازی تئاتر.

خواهرش سال 57 در تظاهرات خیابانی به شهادت رسیده بود، و او تنها فرزند پسر خانواده بود.

در کنار تحصیل کار می کرد، و دست هایش ابزار نان آوری او بودند. از مدت ها قبل هوای جبهه را در سر می پروراند. بالاخره راهی آن دیار شد. او پس از مدتی با دستی مجروح بازگشت.

پزشکان امیدی به بهبودش نداشتند. خودش هم به شوخی می گفت: «می دونم که این دست دیگه واسه ی من دست نمی شه.»

روزی از خرید نان بر می گشتم. ازدحام مردم را دیدم ، به آن سو رفتم. حیرت زده اسدالله را دیدم ، کنار خیابان افتاده و با حالتی خاص، با خود نجوایی غریب دارد.

نزدیکش رفتم تا از حالش جویا شوم. گویی مرا نمی شناخت. در عالمی دیگر سیر می کرد وکلماتی نامفهوم بر زبان داشت. گاهی می گفت: «ولم کنید، کنار بروید.» و با التماس اضافه می کرد: «آقا می روند.»

با تعجب نگاهش می کردم و به حرف هایش می اندیشیدم ، اما نمی توانستم ارتباطی میان جملاتش پیدا کنم.

بالاخره پس از مدتی از آن حالت عجیب خارج شد وتوانست بگوید در خدمت ولی نعمتش؛ علی بن موسی الرضا، بوده ، و ایشان نظر ولایتی بر دست مجروح او نموده وشفا عنایت کرده اند، ولی از او خواسته اند مجدداً به جبهه برگردد.

با اصرار من پانسمان دستش را گشود ومن به جای دست سیاه شده ، مجروح و مملو از زخم های عفونی او ، دستی سالم و بسیار زیبا دیدم که چربی خاصی پوست او را طراوت بخشیده بود.

چند روز بعد، او طبق قولی که داده بود رهسپار منطقه شد، و پس از چندی نیز به شهادت رسید.

« روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص112، راوی دوست شهید اسدالله اسدی استاد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 21:10  توسط مرتضی  | 

وقتی بر بالین برادر شهیدش؛ عبدالرزاق ، حاضر شد به درد نالید: «خداوندا! این شهید را آخرین شهید ازخانواده ی پارسا قرار مدهشهید محمد پارسا

هنگام خداحافظی و عزیمت به جبهه ، اطرافیان آرزو کردند به زودی با سلامتی به خانه اش برگردد، اما او گفت: « حقیقت این است که به همسرم گفته ام دیگر برنمی گردم ، حتی جسدم نیز به دست شما نخواهد رسید، چون دود می شوم و به هوا می روم.»

از جسد او چیزی برنگشت.

«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص14، راوی: خانواده ی شهید محمد پارسا».

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 12:57  توسط مرتضی  | 

فرمانده ی گردان یدالله بود. شب ها لباس بسیجیان را می شست و پاره ای ازشب را به مناجات و راز و نیاز مشغول بود.

عملیاتی در پیش داشتیم. همه چيز آماده بود و گردان بايد به عنوان خط شكن وارد عمل مي شد. بچه هاي اطلاعات عمليات در گزارش هاي خود مشكلي را پيش بيني نكرده بودند. اميدوار بوديم كه همه ي كارها خوب پيش برود و ما موفق شويم. شهيد محمد جواد آخوندي؛ فرمانده ي گردان يدالله از تيپ امام موسي كاظم عليه السلام مثل هميشه جلو دار قافله بود.

پيش رفته و خدا خدا مي كرديم كه قبل از روشن شدن هوا به اهدافمان برسيم. اما برخلاف انتظار و گزارش هاي قبلي، با بياباني مملو از مين ضد نفر، ضد تانك، والمري، سوسكي، واكسي و...روبه رو شديم. مي توانستيم اضطراب را توي چهره ي هم ببينيم، فرصت زيادي نداشتيم. جواد كه نمي خواست زمان را از دست بدهد به بچه هاي تخريب دستور داد تا مين ها را خنثي كنند تا راه باز شود.

رو به محمد جواد كردم و گفتم: بچه ها داوطلب شده اند كه بروند روي مين ها و راه را باز كنند. اگر بخواهيم مين ها را خنثي كنيم، به موقع نمي رسيم.

دستي به محاسنش كشيد و گفت: يك نيروي غيبي به من مي گويد كه ما از اين ميدان به سلامت عبور مي كنيم.

         

پرسيدم: آخر چطوري؟... هنوز حرفم تمام نشده بود كه يكي از بچه هاي بسيجي در حالي كه كاغذي به دست داشت، به سراغ ما آمد. كاغذ را به جواد داد و گفت: حاج آقا! بچه ها اين كاغذ را زير يكي از مين ها پيدا كرده اند. من و جواد به گوشه اي رفتيم و با چراغ قوه، نوشته هاي روي كاغذ را خوانديم. روي كاغذ نوشته شده بود: برادر ايراني! من افسر مسئول مين گذاري در اين منطقه هستم. اين مين ها هيچ كدام چاشني ندارد. مي توانيد با خيال راحت از اين ميدان عبور كنيد!

آن قدر خوشحال شده بودم كه گريه ام گرفت. اما جواد به عاقبت كار مي انديشيد. او كه مي خواست مطمئن شود، گفت: بايد احتياط كنيم. من می روم و امتحان مي كنم.

گفتم: آخر حاجي شما كه.... خنديد و گفت: چي شده؟ نكند مي ترسي! نگران بودم اگر مي رفت و اتفاقي برايش مي افتاد، ضايعه اي جبران ناپذير براي لشكر پيش مي آمد. در عين حال اگر اصرار مي كردم كه نرود بي فايده بود. اصلاً اهل كوتاه آمدن نبود. شروع كرد به توجيه، دست و لازم را داد و گفت: هرچند خودت آگاهي، ولي با ديگران مشورت كن.

بعد مرا در آغوش گرفته وگفت: مي خواهم طوري دراز بكشم كه همه ي بدنم روي چند تا مين قرار بگير وبا يك فشار، چاشني مين ها عمل كند.

آماده شده بود. چشم هايم رابستم، روي زمين دراز كشيدم و از آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف كمك خواستم. انفجار مين ها و تكه تكه شدن جواد را پيشاپيش ديدم و اشك مي ريختم.

سرم پايين بود كه صدايش را شنيدم: عباس! چرا گريه مي كني؟ نگاهش كردم. سالم سالم بود. با خوشحالي گفتم: حاجي! قربانت بروم، زنده اي؟ خنديد و گفت: بادمجان بم آفت ندارد!

معلوم شد كه حرف افسر عراقي راست بود. بعد از اين كه از بي چاشني بودن مين ها مطمئن شديم، عمليات را ادامه داده و به خط دشمن زديم ...

«ستاره ها(2)/ص38 به نقل از عباس لامعي؛ همرزم شهيد) «روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص 24، راوی همرزم شهید محمد جواد آخوندی»

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 12:41  توسط مرتضی  | 

از عبدالحسین برونسی خواستم خاطره ای برایم بگوید. گفت: توی یکی از عملیات ها کار گره خورده بود، حجم آتش دشمن سنگین بود. شاید همین باعث شد تا تمام گردان کپ کنند. هرچه از بچه ها خواستم بلند شوند، فایده نداشت. انگار چسبیده بودند به زمین.

            

لحظه ها لحظه های حساسی بود. اگر معطل می کردیم، ممکن بود بچه ها توی محورهای دیگر هم موفق نشوند. متوسل شدم به بی بی دوعالم سلام الله علیها. با تمام وجود از حضرت خواستم کمکم کنند.

در آن تاریکی شب، و در آن بی چارگی محض، یک دفعه فکری به ذهنم افتاد. رو کردم به بچه ها ، با ناراحتی گفتم: فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد، دیگه هیچ کدومتون رو نمی خوام.

یکی از آرپی جی زن ها بلند شد. محکم و قاطع گفت: من میام.

به چند لحظه نکشید، یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد، وپشت بندش یکی دیگر. تا آمدم به خودم بیایم، تمام گردان بلند شده بودند.

«ساکنان ملک اعظم2 /ص70»

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:23  توسط مرتضی  | 

این خاطره را شهید حجت الاسلام سید علی اندرزگو برای آزاده و شهید حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر ابوترابی نقل کرده اند:شهید سیدعلی اندرزگو

یک بار مجبور شدیم به صورت قاچاقی از طریق مشهد به افغانستان برویم. بین راه روخانه ی وسیع و عمیقی وجود داشت که ما خبر نداشتیم.آب موج می زد بر سر ما ومن دیدم با زن وبچه نمی توانم عبور کنم. راه بر گشت هم نبود ، چون همه جا در ایران دنبال من بودند. همان جا متوسل به وجود آقا امام زمان- عجل الله فرجه- شدیم. نمی دانم چه طور توسل پیدا کردیم.گفتیم: «آقا! این زن و بچه توی این بیابان غربت امشب در نمانند،آقا! اگر من مقصرم این ها تقصیری ندارند.»

در همان وقت اسب سواری رسید و از ما سوال کرد این جا چه می کنید؟گفتم می خواهیم از آ ب عبور کنیم. بچه را بلند کرد و در سینه ی خودش گرفت. من پشت سراو، خانم هم پشت سر من سوار شد. ایشان با اسب زدند به آب ؛ در حالی که اسب شنا می کرد راه نمی رفت.آن طرف آب ما را گذاشتند زمین وتشریف بردند.

من سجده ی شکری به جا آوردم و درهمان حال گفتم بهتر [است] از او بیشتر تشکر کنم. از سجده بر خاستم دیدم اسب سوار نیست ورفته است. در همین حال به خودم گفتم لباس هایمان را دربیاوریم تا خشک شود. نگاه کردیم دیدیم به لباس هایمان یک قطره آب هم نپاشیده [است] ! به کفش ولباس وچادر همسرم نگاه کردم دیدم خشک است. دو مرتبه بر سجده ی شکر افتادم و حالت خاصی به من دست داد.

«تهران- موزه ی شهدا- خ آیت الله طالقانی»
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:7  توسط مرتضی  | 

همسر سردار شهيد؛ كميل ايماني مي گويد: روزي به بنياد شهيد بابل مراجعه كردم تا موضوع حضور فرزندانم را در اردوي فرهنگي ورزشي پيگيري نمايم.

يكي از خواهران كارمند بنياد به من گفت: خانم! شما همسر سردار شهيد؛ كميل ايماني هستيد؟

- بله.شهید کمیل ایمانی

- روزي در محل كارم با عكس شهيدي كه زير شيشه ي ميزم بود شروع كردم به صحبت كردن كه: با اين كه داريم اين همه كار و زحمت براي خانواده ي شما مي كشيم، شما هم مشكل ما را حل كنيد، به دادمان برسيد. همان شب خواب ديدم در منطقه اي هستم كه كوه داشت و من خيلي مي ترسيدم. در همين حين شهيد ايماني آمد جلو و به من گفت: خانم محترم! شما ظاهراًمشكلي داشتيد. با خودم گفتم خدايا! اين همان كسي است كه تصويرش زير شيشه ي ميزم هست. او يك غريبه است من چطور مشكلم را به او بگويم؟ در همين فكر بودم كه گفت: خانم محترم! نياز به مطرح كردن نيست. من از مشكل شما آگاهم. نگاه به بغل دستي اش كرد و گفت: او هم كه فرمانده ي ماست. از مشكل شما با خبر است.

فرداي آن روز در محل كار، زنگ تلفن به صدا در آمد، مادر شهيد كشوري بود. گفت: خانم! ظاهراً شما براي انجام خيري مشكل داريد وبا شهيدي آن را در ميان گذاشتيد.

- بله.

- به نشاني كه مي دهم مراجعه كنيد تا مشكلتان حل شود.

من همان كار را كردم و مشكلم حل شد و الآن مدتي است از آن ماجرا گذشته، من دوست داشتم اين خواب ولطف همسرتان را به شما بگويم تابفهميد كه شهيدتان چه مقامي دارد.

«ويژه نامه ي كنگره ي بزرگداشت سرداران وچهارده هزار شهيد استان هاي مازندران وگلستان(سبز سرخ)/ ش69».

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:37  توسط مرتضی  | 

روزهاي اوج مبارزات فدائيان اسشهید سید مجتبی نواب صفویلام بود، عاملان رژيم پهلوي تمام شهر را در جست و جوي رهبر فدائيان اسلام گشتند، اما اثري از سيد مجتبي نبود، زيرا او به سفارش«آيت الله سيد محمود طالقاني » به روستاهاي طالقان رفته و در آن جا با نام مستعار«سيد علوي» مشغول تبليغ دين و ارشاد جوانان بود.

در يكي از شب هاي مهتابي طالقان يكي از اعضاي فدائيان اسلام از خواب برخاست، نگاهي به اطراف انداخت، اما نواب در بسترش نبود.تمام روستا را زير پا نهاد تا اين كه رهبرش را در كنار مزار يكي از روستائيان يافت. صورت نواب از اشك تر بود. «آقا چه اتفاقي افتاد؟» نواب پاسخ داد: «هر چه سريع تر فرزند اين مرد را براي من پيدا كن پسرش از او راضي نيست، به همين دليل به عذاب سختي مبتلاست». جوان برخاست. در آن سحرگاه توسط اهالي روستا مرد را پيدا كرد و به نزد سيد مجتبي برد. نواب با مهرباني به او گفت: فرزندم ! از پدرت راضي شو، او سخت در عذاب است.» اشك در چشمان متعجب پسر حلقه زد: «چند لحظه بعد زير لب گفت: گذشتم، آقا!» نواب برخاست و از او خواست تا چيزي براي پدرش خير كند، اما پسرشرمسار سر را به زير انداخت. سيد مجتبي با لبخند به او گفت: پسرم! بلند شو و از آب رودخانه به پاي درختان بريز، اين بهترين خير است». آن روز گذشت. شب بعد نواب به قبرستان رفت و نگاهي به قبر انداخت. اشك شوق از چشمانش جاري گشت. «خدايا به لطف و كرم تو عذاب از قبر برداشته شد.»

«سایت نواب صفوی (www.navabsafavi.com) مصاحبه ی محقق با خانم نواب صفوی»

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:25  توسط مرتضی  | 

 

&