کــرامــات شهــــدا
باوری که از دفاع مقدس باید داشت ...

         


بوی خوش
ارسال در تاریخ بیست و چهارم شهریور 1393 توسط مرتضی

بوی عطر عجیبی آمد.مطمئن بودم عطر وادوکلن  دنیایی نیست.این بو را نه تنها من بلکه همه بچه های گروه حس می کردند.از فکه آمدیم طلائیه باز هم بوی خوش همراه ما بود! می دانستیم علت این بوی خوش از کجاست ! در فکه شهید بی نشانی پیدا شده بود که به طرز عجیبی بوی عطر می داد.اما نمی دانستیم چرا این بوی مست کننده هنوز ادامه دارد.ساعتی بعد علت آن را فهمیدم.زنده یاد حاج عبدالله ضابط سجاده اش را باز کرد! بوی خوش از داخل سجاده اوبود.کمی از خاک اطراف جمجمه شهید را داخل جانمازش ریخته بود .این بوی عجیب از آنجا بود .

گل لاله

در زمانی که همه به فکر دنیای خود بودند حاج عبدالله تفحص سیره  شهدارا آغاز نمود .با دست خالی وبا عنایات شهدا جلو رفت.بعد هم میهمان شهدا گردید.

 

راوی:یکی از دوستان زنده یاد عبدالله ضابط

منبع:کتاب شیدایی ص۷۵



من در بیت المقدس شهید میشوم
ارسال در تاریخ بیست و هفتم مرداد 1393 توسط مرتضی
مادرم که نگران «عبدالله» بود، رو به او کرد و گفت: «پسرم، عبدالله جان! مراقب خودت باش  اوضاع جبهه‌ها خیلی خطرناک است.» «عبدالله» با خنده در جواب مادرم گفت: «مادر جان! مطمئن باش من الآن شهید نمی‌شوم  من در «بیت المقدس» شهید می‌شوم!در حال دریافت تصویر  ...» «عبدالله»، پس از اتمام مرخصی‌اش، دوباره روانه‌ی جبهه شد و در عملیات «بیت المقدس» شرکت کرد و به شهادت رسید؛ طوری که حرفش، در رابطه با شهادتش در عملیات «بیت المقدس»، برای‌مان به حقیقت پیوست.  «عبدالله وهاب‌پور»، که اولین اعزامش به جبهه در تاریخ ۲۲/۲/۶۱ بود، درست یک سال بعد و در همان روز ـ یعنی در تاریخ ۲۲/۲/۶۲ ـ در آزادسازی خرمشهر، به فیض شهادت رسید.

 

 

راوی:خانواده شهید

منبع:کتاب پابوس صص۲۳-۲۴




روز دوازدهم
ارسال در تاریخ هشتم مرداد 1393 توسط مرتضی
آخرین باری که به مرخصی آمده بود،تکیه کلام جدیدی پیدا کرده بود.هر حرفی که می زد جمله این آخر عمریه هم به دنبالش می آمد.یکبار که از این تکیه کلام استفاده کردمادرم گفت:زمانی که شایعه کردند تو وبرادرت به شهادت رسیده اید،به آنها گفتم:من پسرانم را در آتشی فرستاده ام که حتی منتظر خاکستر آنها هم نیستم واین صبر وتحمل در من وجود دارد ،اما شنیدن آن از زبان خودت برایم سخت است.حسین گفت:من شوخی نمیکنم کاملا جدی میگویم.مطمئن باشید این روزها آخرین روزهای زندگی من است ودوازده روز دیگر مرا در حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)تشییع خواهید کرد. گذ
شت اما تاکید حسین روی دوازده روز برایم جای سوال بود.توی خانه نشسته بودم که ناگهان احساس کردم یکی می گویدبرو که حسین منتظر توست.به سمت خانه مادر به راه افتادم .همین که در بازشد ،حسین را دیدم ،تا مرا دید گفت:سلام!برویم؟گفتم :از کجا میدانستی می آیم؟گفت:میدانستم.قبل از رفتن به ایستگاه راه آهن .رفتیم گلزار.بلافاصله حسین رفت سراغ عکس شهید حسن هدایی که به تازگی مفقود شده بود.گفت:دیگر نباید بدقولی کنی.دفعه پیش بدقولی کردی وآبرویم رفت.اما اینبار همه کارهایم را کرده ام .دارم می آیم.باید به قول خودت عمل کنی ومرا ببری..متوجه شدم که حسین با شهید هدایی قول وقرار دارد.حسین رفت وچند روز بعد خبر شهادتش را دادند.زمانی که پیکرش را به قم می آوردند،به اشتباه میرود تهران .به این ترتیب مراسم تشییع پیکر حسین مالکی نژاد دو روز به تاخیر افتاد.روزی که پیکر حسین در حرم حضرت معصومه س تشییع شد ،درست،روز  دوازدهم بود.

راوی:برادر شهید

منبع:مسافران آسمانی صص۵۰-۵۱



آغوش گرم شهادت
ارسال در تاریخ ششم مرداد 1393 توسط مرتضی

سردار شهيد «حاج حسين بصير»، از اولين بسيجيان استان مازندران بود كه در شكستن محاصره ی آبادان شركت داشت. او فرمانده ی محور بود و از جبهه ی ذوالفقاريّه تا ماهشهر را پوشش مي‌داد. بارها در جبهه‌هاي مختلف، زخمي يا شيميايي شد و در راه پيشبرد اهداف دفاع مقدّس سر از پا نمي‌شناخت.


در شب عمليات كربلاي10، بر فراز ارتفاعات ماووت به او گفتم: «حاجي! امشب آتش دشمن خيلي سنگين است، شما هم چند روز است كه خواب به چشمت نرفته، بمان و قدري استراحت كن.» گفت: «آقاي مرتضي! من فرمانده ی اين محورم و بايد در كنار بسيجيانم باشم تا آن ها دل گرم كار باشند و مشكلي پيش نيايد.» بعد با اصرار از من خواست كه اجازه دهم همراه نيروهايش بر قلّه بماند. و آن گاه كه رضايتم را بر ماندن جلب كرد، با چهره‌اي شكفته چون گل گفت: «اگر خدا بخواهد، ديگر ما رفتني هستيم!» آري، «حاجي» چون رودي ناآرام، در ادامه ی همين عمليّات و به تكاپوي اتّصال به درياي قرب الهي، سرانجام در آغوش گرم «شهادت» آرام گرفت.

 

منبع:« http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar

راوي: سردار حاج مرتضي قرباني».



بازگشت از دیدار
ارسال در تاریخ پانزدهم تیر 1393 توسط مرتضی

یك شب كه در جبهه‌ی غرب در سنگر خوابیده بودم، یكی از دوستانم(محمدسعیدامام جمعه شهیدی) كه در عملیات بیت‌المقدس (فتح خرمشهر) شهید شده بود، به خوابم آمد.
بعد از احوالپرسی گفت: «آقا محمود وسایلت را جمع كن، وصیت‌نامه‌ات را بنویس و آماده شو كه چند روز دیگر قرار است پیش ما بیایی. پرسیدم: «تو از كجا می‌دانی»
گفت: «این‌جا كسانی هستند كه به من اشاره می‌كنند به شما بگویم، پیش ما خواهی آمد.»
نیمه‌های شب از خواب پریدم. از شدت ترس و اضطراب تمام وجودم به شدت می‌لرزید، بوی مرگ چنان در جانم پیچیده بود، كه به كلی خودم را از یاد برده بودم، بلند شدم، دو ركعت نماز خواندم، پس از این خواب روزهای متمادی در این فكر بودم كه چرا خداوند مرا برای شهادت برگزیده است، از یك طرف حالت شوق داشتم كه می‌خواستم دنیا را پشت سر بگذارم و از طرف دیگر با خود می‌گفتم: «براستی پس از رفتنم از این دنیای خاكی پدر و مادرم چه حال و روزی پیدا خواهند كرد، حالتی توأم با ترس و شادی مرا در كش و قوس انداخته بود. چند روزی در این حالت بودم..

تصویر شهید

بالاخره در یكی از شب‌ها محمدبه خوابم آمد و گفت: «آقا جان شما خیلی چیزها با خود اندیشیدی. خیلی فكرها كردی، فعلاً در همین دنیایی كه به آن وابسته هستی خواهی ماند، دست و پاهایت از تو پذیرفته می‌شود، اما خودت فعلاً نمی‌آیی»، پرسیدم: «بعداً چه‌طور؟»
گفت: «بعداً خواهی دانست».
پرسیدم: اما حالا چه؟ گفت: «به آن جایی كه اشاره می‌كنم نگاه كن، دیدم همان دوستانی كه قبلاً به شهادت رسیده‌اند، دور هم جمع نشسته‌اند و یك جای خالی در بین آن‌هاست.
او گفت: «آن جای توست ولی حالا نه، چون خودت خواستی بمانی» از خواب بیدار شدم. زمان گذشت، پس از مدت یك روز هنوز آفتاب نزده بود كه كسی مرا از خواب بیدار كرد و گفت: «بلند شو، به چند نفر نیاز است تا از منطقه گزارش بیاورند، آن روز در كمین ضد انقلاب از ناحیه‌ی دست و پا مجروح شدم.
در مجموع هفده گلوله به من اصابت كرد و تمام دوستانم در اطرافم به شهادت رسیدند».



منبع :كتاب لحظه های آسمانی - صفحه: 73
راوی : محمود رفیعی



آنگونه که میخواست شهید شد!
ارسال در تاریخ سوم تیر 1393 توسط مرتضی
در ابتدای جنگ یک دانشجوی  رشته پزشکی ،خودش را از آمریکا به جبهه های جنگ رسانده بود . ودر جبهه کرخه   پا را از خط مقدم عقب تر نمی گذاشت .هرچه  به او اصرار می کردیم  به خط دوم که برای او سنگری  ساخته شده بود  برود تا بتواند بچه هایی را که مجروح می شوند مداوا کند،نمی پذیرفت.در نهایت با اصرار زیاد؛پذیرفت ودر خط دوم مستقر شود.

siq3vg_425.jpg


یک روز که با همدیگر صحبت می کردیم  گفت: دوست دارم در نماز صبح در حال سجده به گونه ای شهید بشوم که چیزی از جسم من باقی نماند ،چون در مقابل امام حسین ع که برادرش ابوالفضل آن گونه به شهادت رسید ،خجالت میکشم.چند روز بعد صبحگاهان در حال نماز ودر هنگام سجده خمپاره ای به او اصابت کرد واو را تکه تکه کرد .این خمپاره سفیری بود که او را به بهشت اعلی کشانید.

 

راوی:همرزم شهید

منبع:کتاب سروهای سرخ ص ۱۵۹



عاشق خدا
ارسال در تاریخ دوم خرداد 1393 توسط مرتضی

می گفت: روزی در محاصره ی دشمن قرار گرفتم و هر لحظه احتمال می دادم به اسارت درآیم. در آن تنگنا به حضرت حق متوسل شدم و گفتم: «خدایا! نه دوست دارم اسیر دشمن شوم و نه می خواهم مرگم در اثر حادثه ای غیر از شهادت باشد. من فقط عاشق خودت هستم و می خواهم با درک فیض شهادت به لقای تو برسم. پروردگارا! به من فرصت بده از این مهلکه نجات پیدا یابم، همسرم را عقد کنم تا دینم کامل شود، بعد از آن در جوار رحمتت آرام گیرم. خدایا! شهادت هدیه ای است که فقط نصیب خوبان می کنی، مرا نیز لایق این مقام گردان.»

 

 

او از محاصره نجات یافت و به مشهد آمد و یک هفته بعد از مراسم عقدمان به منطقه باز گشت و چند روز بعد به شهادت رسید.

 راوی :همسر شهید محمد علی نیک سیر»

منبع: «روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص84،



زیارت عاشورا
ارسال در تاریخ سیزدهم اردیبهشت 1393 توسط مرتضی
آبان ماه ۷۳ بود توفیق نصیبم شده بود که در خدمت برادران جستجو گر نور در تفحص باشم.ما به منطقه طلائیه رفتیم .مدتی بود که هرچه تلاش میکردیم بی فایده بود.شهدا خودشان را نشان نمی دادند.از طرفی نگران بودیم با شروع بارندگی و...دیگر نتوانیم در اینجا کار کنیم.صبح روز بعد در مکانی که محل نگهداری شهدا بود نماز را خواندیم .سپس در حضور شهدا زیارت عاشورا شروع شد.یکی از یرادران با حالت عجیبی شروع به خواندن کرد.وقتی به سلام پایانی رسید با حال خاصی گفت:السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی ارواح التی..

که یکباره پیکر یک شهید به زمین افتاد!حال همه بچه ها تغییر کرده بود.بعد از اتمام برنامه به سمت دژ حرکت کردیم .هنوز در حال وهوای زیارت بودیم .باورش سخت است اما اولین بیل که زمین خورد یکی از بچه ها فریاد زد:الله اکبر...شهید ...شهید..  به اتفاق بچه ها خاک ها را کنار زدیم ..همه میگفتند زیارت عاشورا کار خودش را کرده است.پیکر شهید کامل از خاک خارج شد اما هرچه گشتیم از پلاک او خبری نبود!اویک شهید گمنام بود.ما پس از پایان زیارت عاشورا همگی شهدا را به حق سید وسالار شهیدان قسم داده بودیم .حالا به همراه پیکر این شهید گمنام بجز سربند زیبای یاحسین علیه السلام  کتابچه ای بود که تعجب ما را بیشتر کرد.روی آن کتابچه نوشته بود:زیارت عاشورا....

 

منبع:کتاب کرامت شهدا ص ۴۴

راوی:شهید علیرضا غلامی مسئول تفحص لشگر امام حسین (ع)



ملاقات خدا
ارسال در تاریخ بیست و دوم فروردین 1393 توسط مرتضی

 برادر شریفی: شب عمليات هويزه حسين علم الهدی درخواست آب نمود كه

 بتواندغسل شهادت كند،امّا آب به اندازه ی كافي نداشتيم.گفت: «به اندازه ی

شستن سرم آب داشته باشيد، كافي است».

124rl


گفتم: «فردا عمليات است و در گرد و غبار فردا، دوباره سرت كثيف مي شود».

گفت: «به هر حال مي‌خواهم سرم را بشويم.»

گفتم: «مگر مي‌خواهي به تهران بروي؟».گفت: «نه، فردا مي‌خواهم به ملاقات خدا بروم.»


منبع:« http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar».



گل سرخ
ارسال در تاریخ نهم فروردین 1393 توسط مرتضی

مدت ها بود از مهدی خبری نداشتم.

شبی حضرت زهرا- سلام الله علیها- را به خواب دیدم. کفش هایشان را جلوی

پایشان جفت کردم، وگفتم: «آیا شما خبری از پسرم دارید؟»

 در پاسخ، شاخه ای گل سرخ به من دادند.چند روز بعد، خبر شهادت فرزندم را آوردند.

61274279744282469666.jpg 

 راوی: مادر شهید محمد مهدی عطاران»

منبع:« روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص96،



عجيب
ارسال در تاریخ یازدهم اسفند 1392 توسط مرتضی
در فكه به دنبال پيكر شهدا بوديم .نزديك غروب مرتضي در داخل يك گودال پيكر شهيدي را پيدا كرد.با بيل خاك ها را بيرون مي ريخت .هر بيل خاك كه بيرون مي ريخت مقدار بيشتري خاك به داخل گودال برمي گشت! نزديك اذان مغرب بود.مرتضي بيل را داخل خاك فرو كرد وگفت:فردا بر مي گرديم.

صبح به همراه مرتضي به فكه برگشتيم .به محض رسيدن به سراغ بيل رفت. بعد آن را از داخل خاك بيرون كشيد وحركت كرد!با تعجب گفتم:آقا مرتضي كجا مي ري!؟ نگاهي به من كرد وگفت:ديشب جواني به خواب من آمد وگفت:من دوست دارم در فكه بمانم!بيل را بردار وبرو!

راوي:بسيجيان تفحص

منبع:كتاب شهيد گمنام



جواب نامه
ارسال در تاریخ یکم اسفند 1392 توسط مرتضی

وی از منتظرین واقعی حضرت بقیة الله الاعظم- عجل الله تعالی فرجه الشریف- محسوب می شد.گاهی که مشکلی یا سوالی برایش پیش می آمد، آن را روی کاغذی می نوشت و به نماز می ایستاد.بعد ار اتمام نماز، جواب سوال خود را بر آن کاغذ نوشته می یافت.

 راوی دوست شهید دکتر قاسم صادقی»
منبع:«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص 54،


لیاقت
ارسال در تاریخ بیستم بهمن 1392 توسط مرتضی

 داشتيم از خط به عقب باز مي‌گشتيم، «قائم مقامي‌» در كنارم بود و مي‌گفت: «نمي‌دانم چه كرده‌ايم كه خداوند ما را لايق شهادت نمي‌داند. گفتم: «شايد مي‌خواهد كه ما خدمت بيشتري به اسلام و مسلمين بكنيم.» پاسخ داد: « نه من بايد شهيد مي‌شدم و الآن وجدانم ناراحت است. آخر در خواب ديده بودم كه شهيد مي شوم و امام زمان - عجل الله فرجه- دستم را گرفته و به همراه خود مي‌برد.»

درهمين حال يك خمپاره 120 كنار ماشين ما به زمين خورد و اين بنده ی عاشق به شهادت رسيد. هنگام شهادت لبخند بسيار زيبايي بر لب داشت كه همه‌مان را مسحور خود كرده بود.گويي مشايعت امام زمان- عجل الله فرجه-  او را چنين به وجد آورده بود.

 راوي : محمد رضايي»

 منبع: «http://arsheeshgh.blogfa.com به نقل از لحظه‌هاي آسماني،

 



پذیرفته شدن قربانی
ارسال در تاریخ یکم بهمن 1392 توسط مرتضی

مادر شهيد همّت: در نخستين ساعات بامداد پسرم؛ ولي‌الله با جمعي از اهالي محل و دوستان و آشنايان به خانه ی ما آمدند. ولي‌الله را در آغوش گرفتم. و گفتم: «عزيزم، راست بگو، بر سر ابراهيم چه آمده؟‌….»

 ولي‌الله مرا به گوشه‌اي برد و گفت: «مادر! ديشب در عالم رؤيا حضرت فاطمه ی زهرا - سلام الله علیها- را ديدم. آمد به خانه ی ما، دست تو را گرفت و آورد همين جا كه هم اكنون من تو را آوردم. خطاب به تو، فرمود: «تو يك فرزند صالح و پاك سرشتي داشتي كه در راه خدا قرباني كردي. بشارت باد كه تو قرباني‌ات به درگاه حضرت سبحان پذيرفته شد.»



قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان